انگار اومدم دیدن دوست قدیمیم
بعد چند وقت که احساسات ننوشته بودم ... برگشتم
با همون حس سابق
این حس موقعی زنده میشه بی نهااحساس بی کسی میکنم
تنها نیستم ... بی کسم
آدمهایی هستند که نه تنها کمکت نمیکنن از این زندگی سگی بیایی بیرون
بلکه دلت میشکونند ... کی باورش میشه عزیزانت انقدر ظالم باشن
اگه این ها که ادعای دوست داشتن دارن این کار میکنن پس دشمنات چه میکنن!!!
چجوری میتونن
خدایا تو چطورمیتونی
تو خونه ی هستم که باهام مثل شی رفتار میشه
هیچ وقت نزاشتن کار که دوست دارم بکنم
هیچ وقت حامی نبودن
هیچ وقت اجازه ندادن خودم برای کوچکترین مسایل زندگیم تصمیم بگیرم
چقدر حس بدی دارم
بهترین سالهای جوانی منو بخاطر زندگی آشغالتون بخاطر
بی عرضگی بخاطر بی شعور ی و نداشتن ذره فهم محبت سوزوندید
کاش فقط قبول میکردید کاش ذره درک میکردید
حسرت آرامش واقعی حس خوشبختی حس شادی به دلم مونده
همیشه آرامش قبل طوفان بوده ...
همیشه تظاهر بوده
همیشه کنایه ها نفرت انگیرتون بوده
خسته ام ....
همه چی منت داره تو این خونه !!!
خدایا
من هر چی بهشون میگم منو واگذار تو میکنن
هر چی خواستم گفتن از خدا بخواه
هر اعتراضی کردم گفتن خدا خواسته
نگاهشون جوری که لیاقت من همین بوده
یعنی تو بیشتر نخواستی برای من
به کدامین گناه ( این قبلا میگفنم قبل اتفاقات چند وقت اخیر)
الان چی بگم ؟؟
کاش تو منو نجات بدی
کاش 1 بار هم خواسته من بشه
10 سال که ازت 1 چیزی میخواهم
بیشتر از این ذلیلم نکن
کاش بشه ... بهترین مجازات برای اونا هم میشه
شاید بعدش ... بعدش اونا هم عوض شن
حرفای من لعنتی!...ما را در سایت حرفای من لعنتی! دنبال میکنید
برچسب: زمستون, نویسنده: بازدید: 15